تبليغاتX
و دیگر هیچ...
راه که میرین فکر نمی کنین من باید برای هر قدم شما سه تا قدم بردارم که برسم بهتون ...

حرف که می زنین فکر نمی کنین من باید کلی تلاش کنم  که بفهمم چی میگین آخه....

هُلم که میدین تو بازیاتون فکر نمی کنین چقدر سخته برام بازی تو دنیای شما....

الکی که تعریف می کنین ازم فکر نمی کنین من باورم میشه؟؟؟

دروغ که میگین فکر نمی کنین من فکر می کنم راسته؟؟؟

میگین عاشقم شدین  فکر نمی کنین آخه من نمی فهمم که خیانته؟؟

ادعای دوستی می کنین و من دوستیتونو باور می کنم اما کاش می گفتین دشمنین.... 

الکی میگین دلتون تنگه منه فکر نمی کنین من واقعا دلم تنگ شده؟؟؟ 

بغلم که می کنین یعنی نمی فهمین دلم گرمه به بودنِ تو بغلتون که پشت سرم دیگرانم بغل می کنین..

چرا شما بزرگترا به این فکر نمی کنین من بچه ام.. هنوز سخته برام درک کارای عجیب غریب شما...
چرا باور نمی کنین همین یه رو رو دارم بلد نیستم دورو باشم....چرا باورتون نمیشه من همینم همین.
خندیدنم...گریه هام...حرفام...
بلد نیستم بازی کنم..بلد نیستم ادعای الکی کنم..بلد نیستم دوست نداشته باشم..بلد نیستم متنفر باشم..بلد نیستم پیچیده باشم..بلد نیستم دروغ بگم..بلد نیستم خیانت کنم..بلد نیستم کسی و پاس بدم این ور اون ور..بلد نیستم..

و دیگر هیچ...
هنگامه

پ.ن:  انار حرمت داره...دل هم حرمت داره و نگاه هم. 
پ.ن۱:
دوستی داشتم سالها پیش بهم میگفت شازده کوچولو میگفت هیچ وقت قاطیه آدم بزرگا نمیشم یادش بخیر راست میگفت. 
پ.ن۲: زندگی تو دنیای شما بزرگ ترا خیلی سخته....هیچ وقت یاد نگرفتم!
پ.ن۳: بازیت خیلی سخت بود عین خودت.. آخرشم یاد نگرفتم باهات بازی کنم عین خودت.
پ.ن۴: هر چی آب می خورم حرفهاتو هضم کنم نمی شه.. نمی تونم.. به خدا نمی تونم.
پ.ن۵: باور بعضی چیزا خیلی سخته....
پ.ن۶: خیال رفتن به یه جای دور دارم میرم دیر و زود داره سوخت و سوز نداره.
پ.ن۷: قیافه هاتون رو اون شکلی نکنین بابا.. هستم حالا حالاها.
پ.ن۸: پناه بُردم به دوربینم و موزیک... دوربین درمانی!!!      

بعدا یادم اومد: راستی یادم رفت بگم یه حرکت جدید از این به بعد جواب کامنتهارو زیرشون همین جا میدم اِهم اِهم این یه کارو از بزرگ ترا یاد گرفتم بالاخره!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 22:12 توسط هنگامه |

گالری هنر شماره۳/فرهنگسرای ارسباران
با احترام از شما و همراهان دعوت می شود در مراسم گشایش نمایشگاه"قصه رنگدانه ها"
شامل آثار تصویرسازی"سمانه مطلبی"و"رکسانا نجف" شرکت فرمایید.
افتتاح: ۳شنبه ۲۲ دی ماه از ساعت ۱۶ تا ۱۹
بازدید روزانه ۹ تا ۱۹ به جز روزهای جمعه
نمایشگاه تا روز ۵شنبه ۱ بهمن ادامه دارد.

پ.ن: پستم هنوز همون پایینی اما این فراخوان نمایشگاه سمان  باید اینجا باشه...

برای سمان: من سه شنبه از ذوق از صبح میرم ارسباران...بالاخره شد سمان بالاخره این نمایشگاه شد دخی جونم.نمی دونی دیدن خنده ات چقدر شیرینه سمان...   خوشحالم برات به اندازه ی یه دنیا با همه ی اتفاقات این روزا... با همه ی خوبی ها و بدی هاش اما می دونی که خوشحالیت یه دنیا ارزش داره... 
سمان یه چیزی در گوشی : خوبه که هستی... حتی دور... اما خوبه که هستی... 
 
 

هنگامه

+ نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 14:19 توسط هنگامه

باز هم  آبستنم
ای وای، درد داره زایمان
           درد داره به دنیا اومدنش
دلم بهم می خوره
نفسم تنگه
دارم می میرم...
پوستم داره وَر میاد
بلند شده از جاش
آی...آی................

دیگه نفس نمی کشم
چشمامو آروم میبندم
مرگ آسونه
خیلی آسون
.......

نـــــــــــــــــــــــــــــه...
هنوز وقتش نیست...
سگ جون تر از این حرفهام...

بالا میارم
تمام خشمم رو،تمام فریادم رو،تمام بغضم رو،تمام گذشته رو،تمام تلخی ها رو،تمام زشتی هارو ......
دلم آروم میگیره انگار
دردم دوباره زیاد می شه
می زنم زیر گریه
بلند بلند گریه می کنم
زار میزنم

دیگه پوستی رو تنم نیست
لُختِ لُختم
چه راحت....چه ساده....
اما هنوز هم درد زایمان لعنتی هست
و هنوز هم کودکم با من بازی دارد ونمی آید

داد میزنم.........
تمام تیرهای چراغ برق خاموش می شوند
تمام حراجی های دل تعطیل می شوند
تمام خیانت ها نا تمام می مانند
تمام رفته ها راه گم می کنند و باز می گردند
تمام آغوش ها گرم می شوند در آغوشی باز، از دردِ درد کشیده ای به نام من.
تمام شهر از صدای من ساکت می شوند
سکوتی سنگین شهر را در بر میگیرد

داره به دنیا میاد
ذره ذره حسش می کنم...

آی....
هنگامه میشود در لحظه...
و هنگامه ی من می آید
چشمان خندانش را در چشمان درد کشیده ام می دوزد
سیاهی چشمانش عجیب معصوم است 
                             و عجیب مرهم درد من 
دستان کوچکش را بر صورت خیسم می کشد
سرم را در دستانش می گیرد و بر پاهای کوچکش میزارد و برایم لالایی می خواند
از پاکی دنیا، از پاکی عشق، از پاکی من....هنــــــــــــــــــــوز پاکی من......
تنم دوباره گرم می شود از پوست جدیدم زیر نوازش های هنگامه ام
سرم را میان وجود نحیفش پنهان میکنم
چشمانم گرم خواب میشود
هنوز خواب نیامده
لبهایم بی اختیار می خندند
و من راضی ام...
راضی ام به همین لبخند کوچک
راضی ام به دوباره تولدم، به دوباره دردی که درد داشت، به دوباره دلی که سوخت....
به دوباره های زندگی ام.... راضی ام
تا فردا......

و دیگر هیچ
هنگامه

پ.ن۱: شکلات تلخ هم شیرینی خودشو داره.
پ.ن۲: هیچی اگه نداشته باشم امید دارم.
پ.ن۳: در میان غوغای شهرم در سکوت، در دل من هم غوغاییست در سکوت...
پ.ن۴: خداحافظ یعنی خدا تا همیشه حفظت کنه از تمام بدی ها........خوب پس خداحافظ
پ.ن۵: هستم هنوز با اینکه خداحافظی سخت ترین کار دنیاست اما هستم. سلام... 
 

 

+ نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت 3:28 توسط هنگامه |

تلفن که زنگ میزنه تمام وجودم می لرزه...
ای میل هام رو که باز میکنم برای هر کدومشون دستم روی ماوس می لرزه....
بابا که از در میاد تو همش منتظرم شروع به حرف زدن کنه و بگه....

از پنجره که بیرون رو نگاه میکنم ذهنم توی تمام بیمارستانا و خونه ها و سرد خونه ها و زیر زمینهاو خیابون های شهرم می گرده و دلم پر میکشه برای مظلومیت نگاه مردمی که دلشون خون شده...
دلم می خواد داد بزنم...اینقدر بلند که خواب خفتگان خفته رو ازشون بگیرم و بیدارشون کنم از خواب...

تهران من این روزها عجیب بوی خون میده....
محرم امسال تمومی نداره انگار....
اما....
اما............
بازم من دلم روشن...
نگاه مردم برای من عجیب آشناست این روزا...
و بهار عجیب نزدیک....

میرم توی تراس دستامو از هم باز می کنم و تمام این شهر و تک تک شما رو بغل می کنم که تنها نمانیم به درد ازین درد مشترک و همراه شویم...که همراهیم تا فردا که می آید... 
می دونم تلخیم
می دونم درد داریم اما...
بودنمون..امیدمون...ایستادنمون...
بهترین دوای درده اونایی که عزیزاشون پر کشیدن از بینمون.....
اندکی صبر....

این شعر رو در جواب پست یه رفیق نوشته بودم براش میزارمش اینجا دوباره که عجیب حرف دلم الان :

تنها نیستی رفیق
من نیز با تو فریاد خواهم زد که زمین را عاصی کنیم
و پشت من به تو گرم است و تو به من
که ما همراهیم...

رد انگشتان خون آلود من و توست روی دیوار شهر میدانم
اما باران شاید بشورد این خون را تن شهر
یادها زنده می ماند....فردا از آنَِ ماست

اندیشه مان را سقط کنند چه خیالی....
اگر دستم ببرند
با دهان و قلمم می نویسم
اگر مرکبم بشکنند
با خونم می نویسم
اگر قلمم بشکنند
با استخوانم می نویسم
و اگر استخوانم بشکنند
با تپش قلبم فریاد خواهم کرد....

به دوردستها خیره شده ام به فردا....
آب و گلاب را حرام کردند
باران را نتوانسته اند...
و ابرها روزی کنار خواهند رفت
و آفتاب از پس ابرها خواهد دمید

طاقت بیار رفیق........


و دیگر هیچ..   
هنگامه

پ.ن۱: خیلـــــــــــــــــــــی سخته که با سر زدن به وبلاگاتون و آپ شدنش خیالم راحت شه که خوبین....
پ.ن۲: اینقدر دلم گرمه به بودنتون که دیگه تنها نیستم......
پ.ن۳: دارم از پنجره ی اتاقم تهران و نگاه میکنم.  
پ.ن۴: یه نفس عمیق بکشین.
پ.ن۵: مشتهام گره شده و قلبم فشرده اما.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 18:14 توسط هنگامه |